نوشتنم يك مدتي است نمي ايد نه ربطي به فراخي بعضي جاها دارد و نه ربطي به افسردگى و اين خزعبلات .... فقط نوشتنم نمى امده همين و بس . احساس مى كنم زياده از حد دوروبر خودم را شلوغ كرده ام . امدم از روى خر بپرم پريدم انطرف خر . البته طورى نيست . براى من كه يك مدت طولانى مثل اب راكد يك گوشه اى مانده بودم اين شلوغى دوروبر يك مقدارى لازم بود . خلاصه نوشتم كه بدانيد من خوبم هيچ مشكلى هم ندارم فقط نوشتنم نمى امده ...
صداى جيغ عيال خانه را پر مى كند . " اينقدر درشت ننويس ... مثل ادم بنويس .... اينقدر پاك نكن .... كشتى منو ..."
و بدين ترتيب هستى مشق مى نويسد ...!!!
صدبار با خودم قرار گذاشته ام ننوشتن را ... ندیدن را و همینطور مثل یک تکه آجر زندگی کردن را ... خوب چه ایرادی دارد که فقط ببینی و صدایت هم در نیاید و فقط رد بشوی بدون اینکه به چشم بیایی ... من همینم ... شایان ذکر هم نیستم ... گرچه خودم هم اطمینان به این قضیه ندارم اما گمان کنم آرامش می تواند چیزی تو مایه های یک مترسک باشد کنار مزرعه گندم که حتی کلاغها هم می دانند که می توانند با آسایش روی دستهایش بنشینند و خمیازه بکشند ...
هستی من از آن دسته بچه هاییست که اگر فقط نیم ساعت توی خانه ساکت بگیرد یک گوشه ای بنشیند انگاری گرد مرگ توی آن خانه پاشیده اند . حالا حسابش را بکن این شخصیت با این مشخصات دیروز رفته برای ثبت نام مدرسه واکسن کزاز زده ... دیشب بنده خدا مثل اینکه در عزای چهلم من نشسته باشد یک گوشه ای کز کرده بود روی کاناپه و طوری داشت تام و جری نگاه می کرد انگاری دارد غلاف تمام فلزی استانلی کوبریک را نگاه می کند و قرار است بعد از آن هم ششصد صفحه نقد سینمایی تحویل بدهد . هرچیزی را هم می خواست من را یا مادرش را صدا می کرد و ضمن توضیح اینکه چون واکسن به بازویش زده نمی تواند آن کاررا انجام بدهد از ما می خواست که برایش انجام بدهیم . فیلمی داشتیم دیشب ...
تا اینکه از ساعت دوازده شب تب شروع شد ... هستی کلا تبدیل شد به یک مجسمه داغ و سوزان که تا چهار صبح توی بغلم عرق ریخت ... سه بار پاشویه اش کردم و راه به راه قطره تب بر و غیره ... این میان گه گداری چشمهایش را باز می کرد و وقتی می دید توی آغوش من است خیالش راحت می شد و چشمهایش را می بست ... چهار صبح تبش قطع شد ... تمام بدنم خیس عرق بود ... بوسیدمش ... خوابید ...
یک مقداری بیشتر فهمیدم پدر بودن چه مزه ای دارد ...
عمیقا خسته ام ... به طرزی وحشتناک ... آنقدر که دلم می خواهد یک مدت مدیدی بگذارم و کلا از این دوروبر ها بروم به جایی که پیدایم هم نشود ... نمی دانم این خستگی از کجا دارد نشات می گیرد . از آدمهایی که دوروبرم را گرفته اند ... از رفاقت هایی که دارد آرام آرام بوی ادرار مرده می گیرد ... از نگاههایی که آدمها به هم می کنند ... از حریص بودن چشمها ... از دروغهای ریز و درشت ... از هزار و یک چیزی که یادش هم آدم را متهوع می کند ... بابا تو چه کار به این کارها داری .. همین را بدان که من فقط عمیقا خسته ام ... بقیه اش با خودم ...!!!
پنج روز است قرار است بروم دفتر مرتضی را ببینم ...
سه هفته است که می خواهم جمعه صبح بیدار بشوم بروم عکاسی ...
پانزده روز است که قرار است با بروبچ برنامه بگذاریم یک شب برویم کویر ...
دو ماه است عیال ضجه می زند که بیا شبها برویم پیاده روی ...
از همه مهمتر ...
یک ساعت است می خواهم بروم دستشویی ...!!!
کودکی و دیگر هیچ ...
خوب این تقصیر من نیست که از آن عقب ترهای زندگی ام که بعضی ها آن را احیانا کودکی صدا می زنند خاطره خوشی ندارم . زیاد باهاش حال نمی کنم . یاد آن معلم قرآن ایکبیری مان می افتم در کلاس پنجم که یک ژیان قراضه داشت و از ترس اینکه بچه ها دو انگشت قطع شده دست راستش را ببینند و سوژه اش کنند مرتیکه خر در طول کل سال تحصیلی دست راستش را از جیبش در نمی آورد ... از ترس کونش ...!!!
یا معلم عربی کلاس اول راهنمایی که آنقدر چاق بود که هیچ وقت جلوی پیراهنش توی شلوارش نبود و یک پیکان قراضه داشت که انگاری بعد از ظهرها خودش با عیال می نشست و با آبدوغ خیار بتونه اش می کرد ... خیلی مسخره است که دوازده سال آزگار در مدرسه و بعدش هم پنج سال آزگار توی دانشگاه یک مشت پشکل توی مخت فرو کنند که بعد از این سالها جز بوی تعفن توی مغزت دور نزند ... تاز ه می فهمی زندگی در دوران ما قبل جوانی یک گاف بزرگ بوده و بس ...
دستش را به کمر می زند و اخم درشتی به پیشانی اش می اندازد ... لب و لوچه اش را آنقدر کج و کوله می کند که یاد عکس هوایی جاده هراز در کتاب جغرافی می افتی ... چشمهایش را ریز می کند و همینطور زل می زند توی چشمهایت و انگاری می خواهد قورتت بدهد ...
این هستی است ...
دخترک من ...
موقعی که ازش خواستم اتاقش را مرتب کند ...!!!